تبليغاتX
خط سوم

و آنگاه که عطر بهارنارنج در آن کلام مقدس پیچید،

من تو را از پشت چشمان بسته ی خود دیدم...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 7:31  توسط مژده صادقیان  | 

در ژرفاي روحم

ترانه اي است بي کلام

ترانه اي که در سويداي قلب من جاي دارد.

ترانه اي که از آميختن با جوهر بر بستري از کاغذ گريزان است.

ترانه اي که مهرباني وجودم را

در ردايي شفاف غوطه ور مي کند

و بر لبانم جاري نمي شود.

                

چگونه آه آن برکشم؟

که در هراسم

از آميزش آن با اثير زميني

بهر که آن را بخوانم؟

که از هراس نيوشندگان بي رحم

اين ترانه در سراي روحم سکني گزيده است.

                  

آن گاه که به درون خود مي نگرم

سايه اي از سايه اش مي بينم.

آن گاه که سر انگشتان خود را مي نوازم

ارزشش را احساس مي کنم.

 

چرخش دستانم حضورش بدان سان در مي يابد

که درياچه ناگزير است

از بازتاب نور ستارگان.

اشک من آن سان آشکارش مي کند

که قطرات روشن شبنم

راز گل سرخ پژمرده را فاش مي کند.            

 

آن ترانه اي است که از خرسندي سروده و

در سکوت نگاشته مي شود

از بانگ و هياهو دوري مي جويد و

در پس حقيقت پنهان مي شود,

با رويا تکرار و

با عشق درک مي شود

در بيداري نهان است و

به آواز روح خوانده مي شود.

                

آن ترانه عشق است, آيا قابيل و ايساو را توان خواندن آن بود؟

ترانه اي که بوياتر از ياسمن است

و کدامين صدا مي تواند در بندش کند؟

           

پيوندي قلبي است همچون راز دخترکان

و کدامين سيم را توان نواختن آن است؟

      

که را چنان جسارتي است تا خروش دريا

به آواز هزار در آميزد؟

که را چنان جسارتي است که بانگ طوفان

با ناله نوزاد قياس کند؟

        

که را چنان جسارتي است تا به بانگ بلند

راز دل آشکار کند؟

 

کدامين انسان را چنان جسارتي است

که ترانه خداوند را به آواز بخواند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 7:25  توسط مژده صادقیان  | 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

من تمام هستی ام را

 در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم، کشتم.

من بهار عشق را دیدم، ولی باور  نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت، بهارم رفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:55  توسط مژده صادقیان  | 

زینگونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گمگشته ی دیار محبت کجا رود؟

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست...
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:3  توسط مژده صادقیان  | 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

عقاب تیز پرواز دشتهای استغنا

اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه ی عاشقان آزادی

فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت

به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی

مبر به موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

به سوی خویش می کشد مرا چه خون و چه خاک

محبت است که زنجیر می شود گاهی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:3  توسط مژده صادقیان  | 

صدا کن مرا

صدای تو خوبست

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبیست

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

من از طعم تصنیف ابعاد یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون عشق تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:3  توسط مژده صادقیان  | 

زیر پایم زمین از سم ضربه اسبان می لرزد

چهار نعل می گذرند اسبان وحشی گسیخته افسار

وحشت زده به پیش می گریزند.

در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم

دوشادوششان می گریزد خواستهایم

هوا سرشار از بوی اسب است و غم واندکی غبطه

در افق نقطه های بسیار کوچکی می رقصد و زمینی که بر آن ایستاده ام

دیگر باره آرام یافته است

پنداری رویایی بود آن همه

رویای آزادی

یا احساس حبس و بند

....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط مژده صادقیان  | 

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آقتاب را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:4  توسط مژده صادقیان  | 

سوختم! باران بزن، شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

آه! باران، من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران، بزن شاید تو خاموشم کنی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:58  توسط مژده صادقیان  | 

دوستان‌ شرح‌ پریشانی‌ من‌ گوش‌ كنید                      داستان‌ غم‌ پنهانی‌ من‌ گوش‌ كنید
قصه‌ بی‌ سرو سامانی‌ من‌ گوش‌ كنید                       گفتگوی‌ من‌ و حیرانی‌ من‌ گوش‌ كنید
شرح‌ این‌ قصه‌ جانسوز نهفتن‌ تا كی‌ ؟                       سوختم‌، سوختم‌ این‌ راز نگفتن‌ تا كی ؟...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:16  توسط مژده صادقیان  | 

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و کام هزار ساله برآید

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:32  توسط مژده صادقیان  | 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد؟

شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطفهای بیکران کرد

که را گویم که با این درد جانسوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد...

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتاقم قصد جان کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:13  توسط مژده صادقیان  | 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

...................................................

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق

راه مستانه زد و چاره ی مخموری کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:13  توسط مژده صادقیان  | 

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زینجا به آشیان وفا می فرستمت

در راه عشق مرحله ی قرب و بعد نیست

می بینمت عیان و دعا می فرستمت

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به فدا می فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کایینه ی خدای نما می فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت:

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان! که اسب و قبا می فرستمت
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:35  توسط مژده صادقیان  | 

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه باخبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آری ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:37  توسط مژده صادقیان  | 

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و  شیرینی خود می گذرد

روزها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:36  توسط مژده صادقیان  | 

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:37  توسط مژده صادقیان  | 

نخستین کلام مسیح آن است که

اندوه را حتی در حین شادی پذیرا باشیم:

"چه خوشبختند کسانی که می گریند"

و آن که در این کلام جز ترغیب به گریستن چیزی نمی بیند،

معنای آن را بسیار بد می فهمد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:24  توسط مژده صادقیان  | 

دل من! نمی دانی چه سبکباری و روشناییست در نالیدن...

ای مغرور محروم! حتی خدایان می نالند...

حتی گرگ صحرا می نالد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:20  توسط مژده صادقیان  | 

چه زبانی صادق تر و زلال تر و بی ریا تر از زبانی که کلماتش نه لفظ است و نه خط.

اشک است. و هر عبارتش ناله ای، ضجه ای، دردی، فریاد عاشقانه ی شوقی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:18  توسط مژده صادقیان  |